سيد صادق سجادى
196
تاريخ برمكيان ( فارسى )
رفتند . بعد از آن چون فضل ربيع بازگشت ، خليفه مرا گفت كه كارى كه به سخن نرم و تنعّم « 1 » برآيد و فتنه فرو نشيند ، زيادت بر آن كردن محض احمقى است « 2 » ، و اگر من به رأى فضل ربيع كار كردمى چندين خون ريخته شدى « 3 » و تا آخر بر چه انجاميدى ؟ و من در تاريخ عجم خواندهام كه كسرى پدر نوشيروان از خواجه بزرجمهر حكيم « 4 » پرسيد كه چيست كه عورتان از سخن خوش « 5 » بيش از آن شاد شوند كه از دادن مال ؟ بزرجمهر گفت عورتان كمعقل باشند و در مال و مقاصد مال نتوانند رسيد و چون در سخن خوش ، حالى لذّتى هست ، در حال فريفته شوند . كسرى فرمود احسنت . مرا گفت معلوم كردى كه مرا از آوردن اين تمثيل مقصود چه بود ؟ گفتم معلوم كردم . گفت بگو . بگفتم چون « 6 » لشكر به سخن خوش باز مىآيند زيادت بر آن چرا بايد كرد و انگشت در كون بلا انداخت . و بعد اتمام ماجرا فرمود كه من وقتى در شكار بودم جعفر برمكى پيش من سوار « 7 » مىرفت . در آن حالت از جرايم او مرا ياد آمد و غصّه و غضب بر من استيلا يافت . در خاطر خود گذرانيدم كه باشد اين گردن سطبر را به تيغ جدا سازم و ازين انديشه دلم خوش شد و مرا خنده آمد . جعفر باز نگريست و مرا خندان ديد . آنچه من در دل گذرانيدم دريافت و مرا گفت اى خليفه بىمشاهدهء تعجّبى چه مىخنديد ؟ گفتم از سخنان مسخرگى كنيزكان كه در خلوت شده بود « 8 » در دلم گذشت ، مرا خنده آمد « 9 » . جعفر « 10 » مرا گفت كه در دل مبارك امير المؤمنين گذشت كه جعفر گردنى سطبر پاكيزه دارد . خواهم كه آن را از تن جدا كنم . اى خداوند « 11 » از اينها مينديش كه من بىگناهم . از خدا بترس و خون مرا در گردن خود مكن . خداى غيبدان شاهد است كه گناهى ندارم و مستحق شمشير خليفه نيم . من از ادراك و روشنى ذهن او حيران بماندم . اكنون اى علوى بگو كه كيست « 12 » آنچه در
--> ( 1 ) . اساس : نعيم . ( 2 ) . ك : باشد . ( 3 ) . اساس : نشدى . ( 4 ) . اساس : - حكيم . ( 5 ) . اساس : - خوش . ( 6 ) . ك : - چون . ( 7 ) . ك : - سوار . ( 8 ) . ك : خلوت شد . ( 9 ) . ك : - « مرا خنده آمد » . ( 10 ) . اساس : - جعفر . ( 11 ) . ك : + و ولىنعمت . ( 12 ) . اساس : - كيست .